خرید بک لینک
+ امروز چهل و چهار سالمون دیگه تموم شده و ما توی 45 ایم...امروز ایرانِ جمهوری اسلامی بزرگتر...قوی تر و محکم تر داره ادامه میده...چهل و چهار سال خون دل خوردین از دست ما...اشکال نداره...ادامه بدین....بخورین براتون خوبه...بخورین و چشماتونو باز کنین و خوب ببینین! :)+ شبِ بیست و دو بهمن با مامان و عطی رفتیم زیر برج آزادی...عطی خانوم که ضد انقلاب شده و هیچ...ولی حتی اونم خیلی کیف کرد...منم خب هیچ وقت بالاسرم یچی نترکیده بود که آشغالاش بریزه رو سر و کله م....بسیار خوش گذشت....تلاش کردیم اخلاقِ بد بابا رو فراموش کنیم...اون لحظات وسط اون همه سر و صدا و نیش تا بناگوش باز شده ی من؛ یکی داشت هی میگف ارسلان مامان مواظب باش....صداشم تو کل فیلمایی که گرفتم افتاده....دلم میخواس برم ارسلانو بگیرم و...............هیچی! تحویلش بدم مامانش!!+ از اربعین هم خواهم نوشت....چشب!+ امسال جشنواره فجر رو هم تجربه کردیم...رفتیم ایران مال و غریب رو دیدیم...من و داداش....از دنیا فقط همین یه داداش ما رو بس! :)

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 24 بهمن 1401 ساعت: 15:58

سال پیش در چنین زمانی شما خاطره ی زیر رو ثبت کردید:امشب که گذشتعقد کنون یوسف بوددو هفته پیش خبر دادن بهمونرفته بودن اردبیل بله برون...همونجا هم نامزد و محرم شده بودنامروز هم رفتن دفتر صدوقی عقد کردنصبح ساعت ده و نیمما هم نرفتیمینی فقط خودشون بودنامشب هم مراسم عقدشون بودبه تاریخ هیجده اذر هزار و چهارصدیوسف هم داماد شدوقتی دیدمش خیلی خوشحال شدمذوقی که درست وقتی محسن حاج عمو رو توی لباس دامادی دیدمیه ذوق و شادی منحصر به فرد و خاصوقتی میبینی یکی که از وقتی چشم باز کردی بوده...حالا زن گرفته...و خوشحالهخوش گذشتخانواده عروس ادمای خوبی بودنخواهراش هم بامزه بودن...فکر کنم چند ماه بعد هم عروسی باشهقرار شده یه تالار کوچیک بگیرنخوشبخت بشن الهیایشالا عروسی محسن...نرگس...مرتضی...مجتبی....عطیه....خودم نه ....+ هعی روزگاردقیقا یکمی بعد از این روزا مامان مریض شدچه سالی داشتیم....

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 13:24

+ اکنون که دارم مینویسم، مریض شدم...از اول پاییز مریض نشده بودما...داشتم خوب پیش میرفتم که یهو! وا دادم......سرماخوردگی بد دردی نیس...دردِ بد اینه که تو مجبوری یا ماسک بزنی و خفه شی اون تو از تنفس ضعیفت؛ یا به همه توضیح بدی تایمِ واگیرِ مریضیمو رد کردم به ابالفضل!+ فاطمیه ی خوبی داشتم...هیئت برای من کم کم و با شیبِ خیلی یواشی تبدیل به مکانِ مورد علاقه میشه...امروز و روزِ قبل خیلی حرف ها توی گروه بود درباره ی صمیمیتی که باید وقتی یه غریبه وارد میشه حسش کنه و نمیکنه....خیلیا از جمله خودم اینو حس کرده بودن...که بچه های هیئت با تمامِ اینکه با هم صمیمی و رفیق و حتی فامیل هستن ؛ همونقدر نسبت به ورود یه غریبه سرد و یخ هستن...البته به استثنای چند نفر....که من به این نتیجه رسیدم که قاطی شدن باهاشون صبر و تحمل و برو بیا ی یکمی زیاد میخواد....برای من داره دو سال میشه....و امروز فهمیدم هستن کسایی که براشون بیش از 3 سال طول کشیده...فلذا به خودم امیدوار شدم! مثلا وقتی آقای عارف میاد رد شه به من میگه سلام حال شما خوبه؟ و من کپ میکنم که مگه اینم میدونه من جزو بچه های هیئت هنرم؟! :))))+ در بی پولی غلط میزنم قشنگ...مصداق بارز یه سر دارم و هزار سودا...گاهی فکر میکنم اگه گوشیم یهو خراب شه یا این لپ تاپ چیزیش شه په خاکی به سر کنم...و یادم میفته به چند سال پیش که گوشیِ متوسط و میان رده رو میشد با یک میلیون تومن خرید و منی که گوشیم خراب بود تا سه ماه گوشی نداشتم...و کارم به شبیه سازِ اندروید توی لپ تاپ کشیده بود که اینستا رو فقط چک کنم و بیام بیرون...و بابا هم گوشی نمیخرید و میگفت پول به الکترونیکی جماعت نباید داد.........ینی فقط خدا میدونه ماها چه روزایی تجربه کردیم+ بعضی روزا که افسردگی بهم چیره

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 13:24

+ سرماخوردگی خوب شد...تموم شد...به لطف مرکب چهار عزیزم...و به لطف دمنوش...و به لطف عقلی که بهم گفت قرص شیمیایی خوردن رو تموم کنم...و ایضا به لطف واکسنی که نزدم هیچ وقت!! حالا بزنم به تخته سرماخوردگی هام زودتر از قبلنا خوب میشه...و این باعث میشه دیگه تا یه باد بهم میخوره نرم تو فاز غم که نکنه سرما بخورم...البته که هنوزم مث تمام سالهای پیشین، موقع سرماخوردگی بی حیا تر از همیشه ترشی میخورم ، آلوچه میخورم و لواشک با جوهر لیمو......خری ام که نگو+ اینبار و بعد ازینکه نرگس یادم انداخت...دارم سعی میکنم جدی و پیگیر ؛ بنویسم که در اربعین امسال چه گذشت...درگیری فکریم برای جنگ رسانه ای و مسائل پیرامون عقد و عروسی خواهر و بعدشم پسرعمه، باعث شد این قضیه خیلی عقب بیفته....اما باید تا قبل ازینکه یادم بره تا مرز هاراگیری رفته بودم؛ ازش بنویسم و نذارم این لحظات دل انگیز حیف شه و فراموش شه!+ وقتی بعضی از تباها رو میبینم که این روزا با موتور سوخته شون دارن تلاش میکنن همچنان براندازی کنن ؛ با خودم میگم اینا دیگه درست بشو نیستن و خسر الدنیا شدن رفته...اما وقتی به گذشته ی خودم فکر میکنم میگم شاید اینا هم نیاز به اون تلنگری دارن که خود منم نمیدونم کی و کجا و توسط چه کسی بهم زده شد...بالاخره کیه که ندونه من طرفدار جنبش سبز بودم...دستبند سبز میبستم و توی مدرسه شعار میدادم....پشیمون نیستم.....اینا برای تکامل من لازم بود...اگه یه روزی یه آدم تباهی برگرده به دامن اسلام بالاخره منم خوشحال میشم....کور شه هرکی نمیتونه ببینه عاقا :))+ الان که دارم مینویسم ؛ چراغ مطالعه رو تازه تحویل گرفتم و اتاقم نورانی شده...با تمام وقتی که داشتم؛ تلاش کردم لپ تاپ رو ازین حالت انفجار اطلاعات دربیارم...و هارد اینترنالم با تم

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 13:24

صفحه بندی